تبليغاتX
قلب پاییزی من

قلب پاییزی من

آدم اینجا تنها است و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست

بعد از ....

بعد از تو در شبان تير و تار من

ديگر چگونه ماه

آواز هاي طرح جاري نورش را

تكرار مي كند

بعد از تو من چگونه

اين آتش نهفته به جان را خاموش مي كنم

اين سينه سر ز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش مي كنم

من بااميد مهر تو پيوسته زيسته ام

بعد از تو

اين مباد

كه بعد تو

نيستم.

بعد از تو آفتاب سياه است

ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست

بعد از تو

در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست

بعد از من آسمان

-آبي ست

آبي

مثل هميشه آبي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:3  توسط فهیمه  | 

مينويسم براي .........

براي تو مي نويسم

هم قسم من ، كه بي هيچ و پوچم

بي تو همه عمر خزانم من

بي تو غرق در طوفانم من

بي تو هميشه گريانم من

بي تو كويري خشك و خاليم من

براي تو مي نويسم ،

اي همزاد من ، كه بي تو تنهاي تنهايم

بي تو دلتنگ دلتنگم

اما با تو ،بهار من ، همه چيزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:1  توسط فهیمه  | 

تکه های قلب من

تكه هاي قلبم را

با تو تقسيم ميكنم

شايد هيچ اثري بر اين سرماي زمستاني

نداشته باشي ،اما...

براي لحظه اي ميتواني

گرماي عشق واقعي را

در دستانت احساس كني!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 18:46  توسط فهیمه  | 

هميشه دلاتون بهاري باشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 15:53  توسط فهیمه  | 

سال نو مبارک

سالی خوش توام با موفقیت را برای همه شما عزیزان آرزومندم

فدای همه ی شما:

                              فهیمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 15:52  توسط فهیمه 

همه عاشق ميشن
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 15:6  توسط فهیمه  | 

دوستت دارم

به او بگوييد دوستش دارم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 15:5  توسط فهیمه  | 

نداي آغاز

كفش هايم كو

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثا هوا با تن برگ

مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم.

شهر شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها ميگذرد

و نسيمي خنك از حاشيه ي سبز پتو خواب مرا ميروبد

بوي هجرت مي آيد:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد

و به اين كاسه ي آب آسمان

هجرت خواهد كرد

بايد امشب بروم

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم

هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود

هيچكس از ديدن يك باغچه مجذوب نشد

هيچكس زاغچه اي را بر سر يك مزرعه جدي نگرفت

من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد..............

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جادارد بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست

رو به ان وسعت بي واژه كه مرا ميخواند

يك نفر باز صدا زد سهراب

كفشهايم كو ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 14:39  توسط فهیمه  | 

دوستي

دل من دير زماني است كه مي پندارد

دوستي نيز گلي است؛

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ي تردو لطيفي دارد

بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد

جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد

در زميني كه ضمير من و توست

از نخستين ديدار

هر سخن هر رفتار

دانه هاييست كه مي افشانيم

برگ و باريست كه مي رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش "مهر"است

گر بدان گونه كه بايد به بار آيد

زندگي را به دل انگيز ترين چهره بيارايد

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف

كه تمناي وجودت همه او باشد و بس

بي نيازت سازد ،ار همه چيز و همه كس

زندگي،گرمي دلهاي به هم پيوستست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 14:36  توسط فهیمه  | 

لطفت را دريغ نكن

روزي مردي عقربي را ديد كه دورن آب دست و پا مي زد.او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب دست او را نيش زد.مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون آورد،اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.رهگذزي او را ديد و پرسيد :"براي چه عقربي را كه نيش مي زند نجات مي دهي ؟"مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند؛ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم.چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به دليل اينكه عقرب طبيعتا نيش مي زند؟"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 0:36  توسط فهیمه  |